تبليغاتX
مامان موچول

 

شروع

تاچند وقت پيش فقط يك اسپرم مجرد و الاف بودم اما از امروز كه زندگي مشتركم را با تخمك شروع كردم .همه چيز برايم هدفمند شده است . براي مسكن فعلا رحم را براي چند ماه اجاره كردم ...البته به محض تمام شدن مهلت صاحب خانه من را بيرون مي اندازد و تمام وسايلم را هم مي اندازد تو ي كوچه

اظهار وجود

هنوز كسي از وجودم خبر ندارد نمي دانم با اين چندتا سلول محدود اصلا مي توانم اظهار وجود كنم يا نه هر چند ساعت يك بار تا مي خواهم سلول هايم رو بشمارم همه از وسط تقسيم مي شوند و حساب و كتابم رو بهم مي ريزد

اقا يا خانم مسئله اين است

با توجه به اينكه هنوز جنسيتم مشخص نشده و نمي دانم بعدا اقا هستم يا خانم توصيه مي كنم مرا اغا فرض كنيد

ياد اموات

امروز بعد از ظهر را اختصاص داده ام به ياد كردن از اموات اين كار هم نشان دهنده مرام و معرفتم ام است و هم اينكه باعث مي شود حوصله ام سر نرود چون دارم در ذهنم از همه ي چند ميليون خواهر و برادر ناكام ام به طور جداگانه ياد مي كنم.

جوجه اردك زشت

هنوز يك توده سلولي نامشخص و بي هويتم و كاملا مطمئن نيستم كه چي يا كجا هستم... نكند وقتي به دنيا امدم بفهمم كه به جاي رحم در تخم مرغ زندگي مي كرده ام

سفر به سرزمين ناشناخته

راستي اكر بخواهيم به دنيا بياييم بايد ويزا بگيريم ؟... از الان گفته باشم اگر قرار باشد در بدو تولد از من انگشت نگاري كنند به نشانه ي اعتراض همين جا تحصن مي كنم و بيرون نمي ايم

زندان

گاهي وقتا فكر ميكنم مگر چه كار بدي كرده ام كه مرا به تحمل يك حبس نه ماهه در انفرادي محكوم كرده اند ؟البته بين خودمان باشد حبس را به اجراي حكم كور تاز ترجيح مي دهم !

فرق اينجا با انجا !

داشتم با خودم فكر مي كردم سواي مباحث فيزيو لوژيك اگر قرار بود ما جنين ها به جاي رحم مادر در جايي از بدن پدر ها زندگي مي كرديم چه اتفاقي مي افتاد :

*احتمالا در همان هفته ي اول حوصله شان سر مي رفت و سزارين مي كردند

*كشوي ميزشان را از طريق هل دادن با شكمشان مي بستند

*اگر ويار مي كردند باعث بوجود امدن قحطي مي شوند

*به خاطر بي توجهي تا لحظه ي زايمان هم سراغ دكتر نمي رفتند و احتمالا در اداره يا دستشويي وزن حمل مي كردند

* به جاي پوشيدن لباس راحت كمربند شان را محكم تر مي بندد تا بزرگي شكمشان مشخص نشود !

*اگر بچه ي تو شكمشان لگد بزند انها فورا توي سرش مي زدند تا ادب شود

اكران

سلول هاي بدنم مثل فيلم هاي غير مجاز به سرعت در حال تكثير است با همين روند اگر پيش بروم تا چند ماه ديگر اماده ي پخش مي شوم !

روز...

اميدوارم روز تولدم اول مهر نيفتد وگرنه تا وقتي عمر دارم هيچ كس از رسيدن روز تولدم خوشحال نخواهد شد

بلوتوث

امروز موقع سونگرافي هرچه براي خانم دكتر دست تكان دادم كه از من عكس نگيرد .نغهميد . الان حسابي نگران شده ام ميترسم مبادا عكس هايي كه از من گرفته اند پخش شوند چون از نظر پوشش اصلا در وضيت مناسبي نبودم

برعكس

از نحوه صدا هايي كه از بيرون به گوشم مي رسد و تصاويري كه از طريق ذهن مادر دريافت مي كنم به يك نكته جالب پي بردم :ادم ها بعد از تولد همگي سر وته ايستاده اند!

زندان رحم

از بس اسامي ويكتوريا و جرونيمو و اين چيز ها شنيدم دارم ديوانه مي شوم هر كجا كه مادر مرا با خود مي برد ميشنوم كه همه دارند از همين سريال صحبت مي كنند البته براي مني كه نمي دانم جريانشان چيست اوضاعكمي اعصاب خوردكم است...خدايا ديگر خسته شدم پس كي از اين زندان رحم خلاص ميشوم؟... راستي سريال فرار از زندان را نداريد؟!

اعتماد سازي

امروز را گذاشته بودم براي گشت و گذار . براي گردش مي خواستم بروم به اين طرف و ان طرف سر بزنم اما مادر كه نگران گم شدن من است چنان با بند ناف مرا بسته كه نمي گذارد دور شوم

ژن بازي

امروز از شدت بي كاري با زن هايم لگو بازي ميكردم . مي خواستم چندتا ژن به درد به خور براي خودم رديف كنم !به طور تصادفي زن چاقي درست شد اما حالا هر كاري مي كنم نمي تونم حذفش كنم ... گاهي وقتا بي كاري كار دست ادم مي دهد !

موج مكزيكي

فكر كنم اينكه بعضي وقت ها حسابي قاط مي زنم ناشي از امواج موبايل باشد . مادرم ؛نمي شود به احترام من كمتر اس ام اس بازي كني ؟! فدا روز اگر نوار مغزيم مملو از موج هاي مكزيكي بود، تقصير خودت است ...!راستي از پارازيت ها چه خبر؟!

سكوت سر شار از نا گفته ها ست

از بس به خاطر سكوت اينجا عقده اي شده ام كه تصميم گرفته ام به محض تولد فقط جيغ بزنم تا تخليه شوم!

حذف يارانه ها(1)

قبض ابم چند رقمي امده .... نكند انشعاب ام را قطع كنند؟!

حذف يارانه ها(2)

مي ترسم اگه دندان در بياورم بلافاصله برايم قبض گاز بفرستند!

جغرافياي بدن

فكر مي كنم در قطب جنوب بدن به سر ميبرم چون در 6ماه گذشته اينجا شب بود ه است!

رخصت

خب كم كم بايد غزل خداحافظي را بخوانم و گلويم را اماده كنم. مي خواهم چهار گوشه رحم راببوسم وبا لگد ي رخصت بخواهم.

مادرم ممنونم...ديگر مزاحم نمي شوم!

نفس اخر

كمي استرس دارم .همين طور كه به لحظه ي خروج نزديك مي شوم قلبم تند تر مي زند

همه چيز دارد از يادم مي رود و احساس مي كنم بعدها چيزي از اينجا بخاطر نياورم ...اخ ! يكنفر از يكجايه بدنم گرفته و دارد به زور مرا به سمت بيرون ميكشد ...

اهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاي من كه هنوز حرفايم تموم نشده؟...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 0:21  توسط مامانی | 
موچول در هفته سیزدهم

و اینم یه عکس دیگه موچول در هفته بیست و نهم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 11:48  توسط مامانی | 

روزی روزگاری پادشاه جوانی به نام آرتور بود که پادشاه سرزمین همسایه اش او را دستگیر و زندانی کرد. پادشاه می توانست آرتور را بکشد اما تحت تاثیر جوانی آرتور و افکار و عقایدش قرار گرفت. از این رو، پادشاه برای آزادی وی شرطی گذاشت که می بایست به سؤال بسیار مشکلی پاسخ دهد. آرتور یک سال زمان داشت تا جواب آن سوال را بیابد، و اگر پس از یکسال موفق به یافتن پاسخ نمی شد، کشته می شد. سؤال این بود: زنان واقعاً چه چیزی میخواهند؟

این سؤالی حتی اکثر مردم اندیشمند و باهوش را نیز سرگشته و حیران می نمود و به نظر می آمد برای آرتور جوان یک پرسش غیرقابل حل باشد. اما از آنجایی که پذیرش این شرط بهتر از مردن بود، وی پیشنهاد پادشاه را برای یافتن جواب سؤال در مدت یک سال پذیرفت.

آرتور به سرزمین پادشاهی اش بازگشت و از همه شروع به نظرخواهی کرد: از شاهزاده ها گرفته تا کشیش ها، از مردان خردمند، و حتی از دلقک های دربار... . او با همه صحبت کرد، اما هیچ کسی نتوانست پاسخ رضایت بخشی برای این سؤال پیدا کند. بسیاری از مردم از وی خواستند تا با جادوگر پیری که به نظر می آمد تنها کسی باشد که جواب این سؤال را بداند، مشورت کند. البته احتمال می رفت دستمزد وی بسیار بالا باشد چرا که وی به اخذ حق الزحمه های هنگفت در سراسر آن سرزمین معروف بود.

وقتی که آخرین روز سال فرا رسید، آرتور فکر کرد که چاره ای به جز مشورت با جادوگر پیر ندارد. جادوگر موافقت کرد تا جواب سؤال را بدهد، اما قبل از آن از آرتور خواست تا با دستمزدش موافقت کند.

جادوگر پیر می خواست که با لُرد لنسلوت، نزدیکترین دوست آرتور و نجیب زاده ترین دلاور و سلحشور آن سرزمین ازدواج کند! آرتور از شنیدن این درخواست بسیار وحشت زده شد. جادوگر پیر؛ گوژپشت، وحشتناک و زشت بود و فقط یک دندان داشت، بوی گنداب میداد، صدایش ترسناک و زشت و خیلی چیزهای وحشتناک و غیرقابل تحمل دیگر در او یافت میشد. آرتورهرگز در سراسر زندگی اش با چنین موجود نفرت انگیزی روبرو نشده بود، از اینرو نپذیرفت تا دوستش را برای ازدواج با جادوگر تحت فشار گذاشته و اورا مجبور کند چنین هزینه وحشتناکی را تقبل کند. اما دوستش لنسلوت، از این پیشنهاد باخبر شد و با آرتور صحبت کرد. او گفت که هیچ از خودگذشتگی ای قابل مقایسه با جان آرتور نیست. از این رو مراسم ازدواج آنان اعلان شد و جادوگر پاسخ سوال را داد. سؤال آرتور این بود: زنان واقعاً چه چیزی می خواهند؟

پاسخ جادوگر این بود: " آنها می خواهند تا خود مسئول زندگی خودشان باشند".

همه مردم آن سرزمین فهمیدند که پاسخ جادوگر یک حقیقت واقعی را فاش کرده است و جان آرتور به وی بخشیده خواهد شد، و همینطور هم شد. پادشاه همسایه، آزادی آرتور را به وی هدیه کرد و لنسلوت و جادوگر پیر یک جشن باشکوه ازدواج را برگزار کردند.

ماه عسل نزدیک میشد و لنسلوت خودش را برای یک تجربه وحشتناک آماده می کرد، در روز موعود با دلواپسی فراوان وارد حجله شد. اما، چه چهره ای منتظر او بود؟ زیباترین زنی که به عمر خود دیده بود بر روی تخت منتظرش بود. لنسلوت شگفت زده شد و پرسید چه اتفاقی افتاده است؟

old_young_woman

زن زیبا جواب داد: از آنجایی که لرد جوان با وی به عنوان جادوگری پیر با مهربانی رفتار کرده بود، از این به بعد نیمی از شبانه روز می تواند خودش را زیبا کند و نیمی دیگر همان زن وحشتناک و علیل باشد. سپس جادوگر از وی پرسید: " کدامیک را ترجیح می دهد؟ زیبا در طی روز و زشت در طی شب، یا برعکس آن...؟".

لنسلوت در مخمصه ای که گیر افتاده بود تعمقی کرد. اگر زیبایی وی را در طی روز خواستار میشد آنوقت می توانست به دوستانش و دیگران، همسر زیبایش را نشان دهد، اما در خلوت شب در قصرش همان جادوگر پیر را داشته باشد! یا آنکه در طی روز این جادوگر مخوف و زشت را تحمل کند ولی در شب، زنی زیبا داشته باشد که لحظات فوق العاده و لذت بخشی رابا وی بگذراند.

اگر شما یک مرد باشید و این مطلب را بخوانید کدامیک را انتخاب می کنید... انتخاب شما کدامیک خواهد بود؟

اگر شما یک زن باشید که این داستان را می خواند، انتظار دارید مرد شما چه انتخابی داشته باشد؟ انتخاب خودتان را قبل از آنکه بقیه داستان را بخوانید بنویسید.

آنچه لنسلوت انتخاب کرد این بود:

لنسلوت نجیب زاده و شریف، می دانست که جادوگر قبلاً چه پاسخی به سؤال آرتور داده بود؛ از این رو جواب داد که این حق انتخاب را به خود او می دهد تا خودش در این مورد تصمیم بگیرد. با شنیدن این پاسخ، جادوگر اعلام کرد که برای همیشه و در همه اوقات زیبا خواهد ماند، چرا که لنسلوت به این مسئله که آن زن بتواند خود مسئول زندگی خودش باشد احترام گذاشته بود.

اکنون فکر می کنید که نکته اخلاقی این داستان چه بوده است؟... تا نظر شما چه باشد.



+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 21:36  توسط مامانی | 

خوابیدن: تقلا برای استراحت با چشمان بسته، رویای دیروز، کابوس امروز، چرت‌هایی بین بیداری، پر کردن فاصله چند دقیقه‌ای بین هر بار غلت زدن که خودش نیم ساعت زمان می‌برد.

دستشویی: میعادگاه مادرانه، روزی 734 بار دیدار، جایی که قبلا گاهی می‌رفتی و حالا گاهی نمی‌روی، فرار به سمت رهایی، تلاش برای هیچ و پوچ.

شکم:  غریبه‌ای از فضا، توپی که یادت نمی‌آید کی قورت داده‌ای، شگفتی هر روز جلوی آینه، عامل جذب گردشگران، جاذبه قوی برای جذب دست‌های دوست و آشنا

ترک پوست: نگرانی تمام لحظه‌ها، عامل توسعه صنعت کرم‌سازی و تولید روغن زیتون، کابوسی که روزی رویش را به همه نشان خواهد داد، دیر و زود دار و سوخت و سوز ندارد.

بچه: غریبه‌ی کوچک، آشنای قدیمی، وعده موعود، کی میشه بیای بیرون، عشق نادیده، لگد توی پک و پهلو، مادرضایع‌کنِ بزرگ وقتی که می‌خواهی حرکتش را به بقیه نشان بدهی، تمام فکر و ذکر 9 ماه + باقی عمر، ذکر «تو رو خدا سالم باش» تا آخرین لحظات.

پریناتال: اضافه شده به عبارت آشنای «جیش، بوس، لالا»، وعده‌ی شبانه، همه چیزهای لازم به صورت ام‌پی‌تری، بختت بلند است اگر با معده‌ات به تفاهم رسیده باشند، نخوردنش موجب خسران است و خوردنش موجب غفران.

جوراب پا کردن: «به سادگی آب خوردن» اسبق، «همسایه‌ها کمک کنید» فعلی، همکاری کار و اندیشه، آکروبات رساندن کف دست به کف پا بدون له کردن فرزند.

سونوگرافی: اولین عکس سه در چهار بچه، تصاویر سیاه و سفید مبهم و تیره و تاری که به جز پدر و مادر هیچ کس چیزی از آن سر در نمی‌آورد (البته دکترها هم ادعا می‌کنند چیزی از آن می‌فهمند!)، «قربون دست و پای بلوری‌اش برم» با سوز و اشک و شوق، «ملاقاتی دارین» برای نی‌نی‌ها، استرس تا حد مرگ به خاطر هر نگاه ناجور سونوگرافیست به مانیتور، کشیدن یک نفس عمیق و راحت بعد از اطمینان از سلامت بند بند انگشت بچه.

ملاقات با دکتر: چاق سلامتی با دکتر به صرف اندازه‌گیری وزن و فشار و شنیدن ضربان قلب بچه، ارائه پول نشانه شخصیت شماست، دادن پول زور فقط محض هماهنگ کردن قرار ملاقات بعدی، پرسیدن سوال‌های تکراری و شنیدن جواب‌های تکراری‌تر، مریض‌هایی که همگی فکر می‌کنند یک مورد منحصر به فرد هستند و دکترهایی که به نظرشان همه مریض‌ها عین هم‌اند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 16:34  توسط مامانی | 
سلام. خوبین؟ خوس میگذره؟

در پی پست قبلی که گفته بودم

موچول هم خوبه و کماکان ساکت و آروم سر جاش نشستهمن که از حالا دوست دارم ببینمش و زود زمستون شه.

خواستم بگم اشتباها اطلاع رسانی شده البته در مورد قسمت اول. چون هفته پیش که موچول رو دیدم نه تنها ساکت و آروم نبود بلکه یه حرکاتی از قبیل  ازش میدیدم.

باورم نمیشد یه موجود زنده در وجودم باشه و با این تکانها من چیزی حس نکنم.

فقط امیدوارم وقتی به دنیا اومد ساکت و آروم باشه و خیلی ورجه وورجه نکنه.

کم کم داره حس مادری در وجودم پیدا میشه و عشق زیادی به موچول دارم.

 موچولم همینجا اعلام می کنم و قسم می خورم تا نفس می کشم مراقبت هستم و نمیذارم هیچ خطری تهدیدت کنه

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 14:47  توسط مامانی | 
من یه موچول دارم.

موچول من توی زمستون به دنیا میاد.

من و بابایی موچولی رو خیلی دوست داریم.

موچول: منم مامانم و بابایی لو خیلی دوست دالم

+ نوشته شده در  جمعه چهارم تیر 1389ساعت 11:13  توسط مامانی | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 10:0  توسط مامانی | 
با سلام.

خوبین؟ خوش میگذره؟ پنج شنبه صبحه و محسن رفته سر کار. و من خونه تنهام. رفتم تو اینترنت ببینم شرکت کارش به کجا رسیده. یه سری هم و وبلاگ دور افتاده ام زدم. یهو هوس کردم خودمم کمی توش بنویسم..

به نام خدا

قلم را در دست میگیرم و نوشتن خود را آغاز می کنم. البته باید گفت مینشینم پشت کامپیوتر و تایپ کردن را آغاز می نمایم.. راستی یه خبر من 13 روزه که من 27 ساله شدم. جدا هر سال که از عمر آدم میگذره حس آدم عوض میشه. مسئولیتش هم بیشتر میشه. امسال روز تولدم مشهد بودم. با محسن. یه هفته مشهد بودیم. به دور از هر مشغله ای. خیلی خوب بود.

از شرکتی که بودم اومدم بیرون. 4 ماهی شد که اونجا بودم. تجربه خیلی خوبی بود که بدست آوردم. از خیلی کسا خیلی چیزا یاد گرفتم.

راستی امشب لیله الرغائب هست. واسه همه آرزوی سلامتی روح و جسم می کنم.

نمیدونم شاید بازم بیام بنویسم.

پس فعلا.

سعیده

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 10:43  توسط مامانی | 
 
توماس هيلر ، مدير اجرايي شرکت بيمه عمر ماساچوست ، ميو چوال و همسرش در بزرگراهي بين ايالتي در حال رانندگي بودند که او متوجه شد بنزين اتومبيلش کم است. هيلر به خروجي بعدي پيچيد و از بزرگراه خارج شد و خيلي زود يک پمپ بنزين مخروبه که فقط يک پمپ داشت پيدا کرد.او از تنها مسئول آن خواست باک بنزين را پر و روغن اتومبيل را بازرسي کند.سپس براي رفع خستگي پاهايش به قدم زدن در اطراف پمپ بنزين پرداخت.

او هنگامي که به سوي اتومبيل خود باز مي گشت ، ديد که متصدي پمپ بنزين و همسرش گرم گفتگو هستند. وقتي او به داخل اتومبيل برگشت ، ديد که متصدي پمپ بنزين دست تکان مي دهد و شنيد که مي گويد :" گفتگوي خيلي خوبي بود."

پس از خروج از جايگاه ، هيلر از زنش پرسيد که آيا آن مرد را مي شناسد.او بي درنگ پاسخ داد که مي شناسد.آنان در دوران تحصيل به يک دبيرستان مي رفتند و يک سال هم با هم نامزد بوده اند.

هيلر با لحني آکنده از غرور گفت :" هي خانم ، شانس آوردي که من پيدا شدم . اگر با اون ازدواج مي کردي به جاي زن مدير کل، همسر يک کارگر پمپ بنزين شده بودي.

" زنش پاسخ داد :" عزيزم ، اگر من با او ازدواج مي کردم ، اون مدير کل بود و تو کارگر پمپ بنزين ."

  بر گرفته از کتاب بهترين نکته ها و قطعه ها

 
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 12:21  توسط مامانی | 

یک روز آفتابی، خرگوشی خارج از لانه خود به جدیت هرچه تمام در حال تایپ بود. در همین حین، یک روباه او را دید.

روباه:
خرگوش داری چیکار می‌کنی؟
خرگوش:
دارم پایان نامه می‌نویسم.

روباه: جالبه، حالا موضوع پایان نامت چی هست؟
خرگوش:
من در مورد اینکه یک خرگوش چطور می تونه یک روباه رو بخوره، دارم مطلب می‌نویسم.

روباه: احمقانه است، هر کسی می‌دونه که خرگوش ها، روباه نمی‌خورند.
خرگوش:
مطمئن باش که می تونند، من می تونم این رو بهت ثابت کنم، دنبال من بیا.

 خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتی خرگوش به تنهایی از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد. در همین حال، گرگی از آنجا رد می‌شد.

 گرگ: خرگوش این چیه داری می‌نویسی؟
خرگوش: من دارم روی پایان نامم که یک خرگوش چطور می تونه یک گرگ رو بخوره، کار می کنم.

گرگ: تو که تصمیم نداری این مزخرفات رو چاپ کنی؟
خرگوش: مساله ای نیست، می خواهی بهت ثابت کنم؟

بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند. خرگوش پس از مدتی به تنهایی برگشت و به کار خود ادامه داد.

حال ببینیم در لانه خرگوش چه خبره  در یک گوشه موها و استخوان های روباه و در گوشه ای دیگر موها و استخوان های گرگ ریخته بود. در گوشه دیگر لانه، شیر قوی هیکلی در حال تمیز کردن دهان خود بود.

نتیجه:

هیچ مهم نیست که موضوع پایان نامه شما چه باشد، هیچ مهم نیست که شما اطلاعات بخوری در مورد پایان بدرد نامه‌تان داشته باشید، آن چیزی که مهم است این است که استاد راهنمای شما کیست


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 14:47  توسط مامانی | 

ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي مي‌كرد و مردم با نيرنگي٬ حماقت او را دست مي‌انداختند. دو سكه به او نشان مي‌دادند كه يكي شان طلا بود و يكي از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد. ...

اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد مي‌آمدند و دو سكه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد.

تا اينكه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينكه ملا نصرالدين را آنطور دست مي‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سكه به تو نشان دادند٬ سكه طلا را بردار. اينطوري هم پول بيشتري گيرت مي‌آيد و هم ديگر دستت نمي‌اندازند.

ملا نصرالدين پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نمي‌دهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آن‌هايم. شما نمي‌دانيد تا حالا با اين كلك چقدر پول گير آورده‌ام. 
 

 شرح حكايت 1 (دیدگاه بازاریابی استراتژیک)

ملا نصرالدين با بهره‌گيري از استراتژي تركيبي بازاريابي، قيمت كم‌تر و ترويج، كسب و كار «گدايي» خود را رونق مي‌بخشد. او از يك طرف هزينه كمتري به مردم تحميل مي‌كند و از طرف ديگر مردم را تشويق مي‌كند كه به او پول بدهند .

«اگر كاري كه مي كني٬ هوشمندانه باشد٬ هيچ اشكالي ندارد كه تو را احمق بدانند.»

 شرح حکایت 2 (دیدگاه سیستمی اجتماعی)

ملا نصرالدین درک درستی از باورهای اجتماعی مردم داشته است. او به خوبی می دانسته که گداها از نظر مردم آدم های احمقی هستند. او می دانسته که مردم، گدایی – یعنی از دست رنج دیگران نان خوردن را دوست ندارند و تحقیر می کنند. در واقع ملانصرالدین با تایید باور مردم به شیوه خود، فرصت دریافت پولی را بدست می آورده است.

«اگر بتوانی باورهای مردم را و نقره مردم ، شما نقره را بر می دارید آنها احساس میکنند که طلا را به آنها بخشیده اید! و مدتی طول خواهد کشید تا بفهمند که سکه طلا هم از اول مال خودشان بوده است .و این زمان به اندازه آگاهی و درک مردم میتواند کوتاه شود. هرچه مردم نا آگاهتر بمانند زمان درک این نکته که ثروت خودشان به خودشان هدیه شده طولانیتر خواهد بود. در واقع ملانصرالدین با درک میزان جهل مردم به شیوه خود، فرصت دریافت پولی را بدست می آورده است.

«اگر بتوانی ضعفهای مردم را بفهمی میتوانی سر آنها کلاه بگذاری ! و آنها هم مدتی لذت خواهند برد!.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 10:36  توسط مامانی | 

پسر : ضعیفه! دلمون برات تنگ شده بود... اومدیم زیارتت کنیم!

دختر : تو باز دوباره گفتی ضعیفه؟؟؟

پسر : خوب... «منزل» بگم چطوره !؟

دختر : واااای... از دست تو !!!

پ: باشه... باشه... ببخشید «ویکتوریا» خوبه ؟

د: اه... اصلا باهات قهرم.

پ: باشه بابا... تو «عزیز منی»، خوب شد؟... آَشتی؟

د: آشتی، راستی...  گفتی دلت چی شده بود؟

پ: دلم ...!؟  آها یه کم می پیچه...! از دیشب تا حالا .

د: ... واقعا که...!!!

پ: خوب چیه... نمیگم... مریضم اصلا... خوبه!؟

د: لوووووووس...

پ: ای بابا... ضعیفه! این نوبه اگه قهر کنی، دیگه نازکش نداری ها !

د: بازم گفتی این کلمه رو...!؟؟؟

پ: خوب تقصیر خودته...! میدونی که من اونایی رو که دوست دارم اذیت می کنم... هی نقطه ضعف میدی دست من!

د: من از دست تو چی کار کنم...

پ: شکر خدا...! ، دلم هم پیچ میخورد چون تو تب و تاب ملاقات تو بود...؛ لیلی قرن بیست و یکم من!!!

د: چه دل قشنگی داری تو... چقدر به سادگی دلت حسودیم می شه.

پ: صفای وجودت خانوم .

د: می دونی! دلم تنگه... برای پیاده روی هامون... برای سرک کشیدن توی مغازه های کتاب فروشی و ورق زدن کتابها... برای بوی کاغذ نو... برای شونه به شونه ات راه رفتن و دیدن نگاه حسرت بار بقیه... آخه هیچ زنی، که مردی مثل مرد من نداره!

پ: می دونم... میدونم... دل منم تنگه... برای دیدن آسمون تو چشمای تو، برای بستنیهای شاتوتی که با هم می خوردیم... برای خونه ای که توی خیال ساخته بودیم و من مردش بودم...!

د: یادته همیشه به من میگفتی «خاتون»؟

پ: آره... یادمه، آخه تو منو یاد دخترهای ابرو کمون قجری می انداختی!

د: ولی من که بور بودم!!!؟

پ: باشه... ، فرقی نمی کنه.

د: آخ چه روزهایی بودن... ، چقدر دلم هوای دستای مردونه ات رو کرده... وقتی توی دستام گره می خوردن... مجنون من.

پ: ...

د: چت شد؟ چرا چیزی نمی گی ؟

پ: ......

د: نگاه کن ببینم...! منو نگاه کن...

پ: .........

د: الهی من بمیرم...، چشمات چرا نمناک شده... فدای تو بشم...

پ: خدا ن... (گریه)

د: چرا گریه می کنی...؟؟؟

پ: چرا نکنم...؟!  ها!!!؟

د: گریه نکن... من دوست ندارم مرد من گریه کنه... جلوی این همه آدم... بخند دیگه...، بخند... زود باش بخند.

پ: وقتی دستاتو کم دارم چه جوری بخندم... کی اشکامو کنار بزنه که گریه نکنم ؟

د: بخند... وگرنه منم گریه می کنما .

پ: باشه... باشه... تسلیم. گریه نمی کنم... ولی نمی تونم بخندم .

د: آفرین ، حالا بگو برام کادوی ولنتاین  چی خریدی؟

پ : تو که می دونی... من از این لوس بازی ها خوشم نمیاد...  ولی امسال برات کادوی خوب آوردم.

د:چی...؟ زود باش بگو دیگه... آب از لب و لوچه ام آویزون شد.

پ: ...

د: باز دوباره ساکت شدی...!؟؟؟

پ: برات... کادددووو...(هق هق گریه)... برایت یک دسته گل گلایل!،

یک شیشه گلاب! 

و یک بغض طولانی آوردم...!

تک عروس گورستان!

پنج شنبه هادیگر بدون تو خیابونها صفایی ندارد...!

اینجا کنار خانه ی ابدیتت می نشینم و فاتحه می خوانم.
نه... اشک و فاتحه
نه... اشک و دلتنگی و فاتحه
نه... اشک و دلتنگی و فاتحه... و مرور خاطرات نه چندان دور...

امان... خاتون من!!!تو خیلی وقته که...

آرام بخواب بانوی کوچ کرده ی من....

دیگر نگران قرصهای نخورده ام... لباس اتو نکشیده ام و صورت پف کرده از بیخوابیم نباش...!

نگران خیره شدن مردم به اشکهای من هم نباش...!

بعد از تو دیگر مرد نیستم اگر بخندم...!

         

                      * * *

اما... تو آرام بخواب... 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 9:38  توسط مامانی | 
 

پرستو ها همه رفتند
کبوتر ها همه رفتند
همه همشهریان بار سفر بستند
درون کوچه های شهر ما پاییز طولانیست
نمی دانم بهاری هست؟
نمی دانم صدایی هست؟

عجب صبری خدا دارد
عجب صبری خدا دارد
عجب صبری خدا دارد

همه همسایه ها رفتند
همه عاشق دلها رفتند
همه از خونه و کاشونه دل کندند
درون خونه بیگانگان راهی پیدا نیست
نمی دانم بهاری هست؟
نمی دانم صدایی هست؟

عجب صبری خدا دارد
عجب صبری خدا دارد
عجب صبری خدا دارد

هوای باغ پاییزم
هوای باغ پاییزم
شکفتن رفته از حالم

زدم...زدم سر بس که بر دیوار
زدم سر بس که بر دیوار
تکیده بر فقس بالم
چنان بی یاور و یارم
چنان بی یاور و یارم
چنان بیگانه با خویشم
که حتی سایه ام دیگر
نمی آید به دنبالم
عزیز من...دوست

پرستو ها همه رفتند
کبوتر ها همه رفتند
همه همشهریان بار سفر بستند
درون کوچه های شهر ما پاییز طولانیست
نمی دانم بهاری هست؟
نمی دانم صدایی هست؟

عجب صبری خدا دارد
عجب صبری خدا دارد
عجب صبری خدا دارد

عجب صبری خدا دارد
عجب صبری خدا دارد
عجب صبری خدا دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 20:27  توسط مامانی | 
راستی سوء تفاهم نشه.

من خبری ندارم

با عرض پوزش

و البته بابت این موضوع خدا رو شکر می کنم

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 11:9  توسط مامانی | 
من خبر دارم.

من یک خبر دارم.

من یک خبر بزرگ دارم.

من یک خبر خیلی بزرگ دارم.

من یک خبر خیلی بزرگ در این پاکت دارم.

من تا چند روز دیگر این پاکت را باز می کنم تا همه از این خبر آگاه شوند.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 17:30  توسط مامانی | 

كرگدن و پرنده

 

 

یک کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت. دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست...

کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند.

دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟

کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند.

کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم.

دم جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند، یکی باید حشره های پوستت را بردارد.

کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت و صورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت.

دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست.

کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ.

دم جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند.

کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم!

دم جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.

کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم.

دم جنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم جنبانک را بترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و آن را بخوری، داری با او حرف می زنی.

کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟

دم جنبانک جواب داد: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟! یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، می تواند عاشق بشود.

کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: یعنی ... بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار...

کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید. اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.

داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمی داشت. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید.. اما نمی دانست دقیقاً از چی خوشش می آید.

کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟

دم جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی. اما دوست داشتن از این مهمتر است.

کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید اما فکر کرد لابد درست می گوید. روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست، هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست کلفتش بر می داشت و می خورد، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.

یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟

دم جنبانک گفت: نه، کافی نیست.

کرگدن گفت: بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هست که من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا کنم.

دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد.. اما سیر نشد.کرگدن می خواست همین طور تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.

کرگدن ترسید و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان قلب نازکم را که می گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟

دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.

کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند، قلبش از چشمش می افتد یعنی چی؟

دم جنبانک چرخی زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند.

کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد. کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد. کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام می شود. آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت: من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 13:16  توسط مامانی | 
 

اغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن منو از این دلخوشی و آرامشم جدا نکن

من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر میکشم

منو تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه بوسیدنت برای من تولد یک نفسه

چشمای مهربون تو منو به آتیش میکشه نوازش دستای تو عادته ترکم نمیشه

فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جابذار به پای عشق من بمون هیچ کسو جای من نیار

مهر لباتو روی تن و روی لب کسی نزن فقط به من بوسه بزن به روح و جسم و تن من

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 11:47  توسط مامانی |